قصه بی پايان دل من
چهارشمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم گریه غرورم رو بهم میزنه مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمی کنه ، قدم میزنه گریه نمیکنم ، نه اینکه خوبم نه اینکه دردی نیست،نه اینکه شادم یه اتفاق نصفه نیمه ام که یکهو میون زندگی افتاده ام یه ماجرای تلخ ناگزیرم یه کهکشونم ولی بی ستاره یه قهوه که هر چی شکر بریزی بازم همون تلخی ناب رو داره (حامد عسگری)
دیروز از اون روزهایی بود که کلی کار و برنامه داشتم . حتی شب قبل از نگرانی نتونستم درست و حسابی بخوابم . وقتی ساعت 5و نیم صبح صدای زنگ ساعت بلند شد انگار دنیا رو کوبیدن توی سرم . اول کتری رو گذاشتم ، تو این فاصله نماز خوندم ، چای دم کردم ومیز صبحانه رو آماده کردم و بقیه رو هم بیدار کردم . ساعت 7 شده بود پسرم ناراحت از خواب بیدار شد و گفت : اه ، کاش میشد تو منو میرسوندی یا اصلا امروز مدرسه نمیرفتم چون اصلا دوست ندارم با بابابزرگ برم مدرسه .آخه خیلی تند تند راه میره .از بس دستم رو فشار میده انگشت هام له میشه . تازه با اتوبوس هم باید بریم . دلم براش سوخت اما به رویم نیاوردم .خوب منم کار داشتم و مجبور بودم اینطوری برنامه ریزی کنم ساعت 8 وقت دکتر داشتم و پسرم هم ساعت 9 باید مدرسه بود . بالاخره راضی شد و با بی میلی صبحانه خورد . وقتی داشتم از در میرفتم بیرون بهش کلی سفارش کردم اما راز دلش از چشمهای معصومش کاملا هویدا بود دیرم شده بود و تمام مسیر رو تقریبا دویدم .اما فکر و ذهنم توی خونه بود . خواستم با پسرم تماس بگیرم که تازه فهمیدم شارژ موبایلم تمام شده .وای خدا حالا چه کار کنم؟ نفی نفس زنان به مطب رسیدم و از پله ها بالا رفتم که متوجه شدم منشی اسم منو صدا میکنه . خیلی تعجب کردم و هاج و واج نگاهش میکردم و خواستم رو صندلی بنشینم که باز منشی گفت : سریع تر بفرمائید تو خانم ...... باورتون نمیشه در مراجعه های قبلی حدود 2 -3 ساعت معطل میشدم اما این بار به ثانیه هم نکشید . توی نیم ساعت کارم راه افتاد . تو مسیر برگشت فقط خدارو شکر میکردم و باهاش حرف میزدم . حالا تصور کنید که پسرم از دیدن من چه حالی شد . طفلک از ذوقش هی میخندید و اولین کاری که انجام داد تماس با پدربزرگش بود.............. برداشت شما چیه ؟؟!! اینها همه لطف پروردگار است ، من خودم گاهی شاکی میشم اما خدا بهم نشان داد که همیشه با منه و اگر هم گاهی جوابم رو نمیده حتما به صلاحم نیست . به نظر من این هم یه جور معجزه است . خدایا شکرت
one song can spark a moment زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گلسرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟
قلمم را در کوچه پس کوچه های ذهنم گم کرده ام .کی ؛ کجا؛ چگونه ، نمیدانم.........؟؟ دیگر حتی رمقی برای یافتنش ندارم اصلا چراباید پیدایش کنم ؟ چرا باید در کوچه هایی به دنبالش باشم که انتهایش جز بن بست نیست؟؟ باران باعث شده کوچه ام گل اندود شود دیگر عابری رغبت گذر کردن ندارد تو بگو ، اگر هم قلمم را بیابم آیا چیزی برای نوشتن و حرفی برای گفتن خواهم داشت این روزها هوای خاطرم گرفته و ابری است........
اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی که معلوم نیست کی باشد نباشیم ... در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید
گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم سعی کنیم بیشتر بخندیم تلاش کنیم کمتر گله کنیم با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم گاهی هدیههایی که گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم بیشتردعا کنیم هراز گاهی نفس عمیق بکشیم قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم زیر دوش آواز بخوانیم سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی کنیم از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم برای کارهایمان برنامهریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم (البته کار مشکلی است) مجموعهای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و...) برای خودمان جمعآوری کنیم گاهی از درخت بالا برویم احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم گاهی کمی پابرهنه راه برویم بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم وقتی کارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم وقتی از خواب بیدار میشویم، زنده بودن را حس کنیم زیر باران راه برویم کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد ...................
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟ من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
آسمون دلش گرفته، دوباره ابری شده باز
شاید هم مثل من و تو داره یک بقچه پر از راز
میدونم تصمیم گرفته که بباره تا خود صبح تا نشون بده که میشه کمی ازغصه ها را شست صبح فردا اشکهای اون میشه قطره های شبنم روی برگ نازک گل ، که نیاز داره به مرهم دیگه هیچ ابری نمونده،آسمون مثل یه دریاست آبی وپر از طراوت،خورشید هم دوباره اونجاست *ستایش*
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم



یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد
One flower can wake the dream
یک گل میتواند بهار را بیاورد
One tree can start a forest
یک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد
One bird can herald spring
یک پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد
One smile begins a friendship
یک لبخند میتواند سرآغاز یک دوستی باشد
One handclasp lifts a soul
یک دست دادن روح انسان را بزرگ میکند
One star can guide a ship at sea
یک ستاره میتواند کشتی را در دریا راهنمایی کند
One word can frame the goal
یک سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص کند
One vote can change a nation
یک رای میتواند سرنوشت یک ملت را عوض کنند
One sunbeam lights a room
یک پرتو کوچک آفتاب میتواند اتاقی را روشن کند
One candle wipes out darkness
یک شمع میتواند تاریکی را از میان ببرد
One laugh will conquer gloom
یک خنده میتواند افسردگی را محو کند
One hope will raise our spirits
یک امید روحیه را بالا می برد
One touch can show you care
یک دست دادن نگرانی شما را مشخص میکند
One voice can speak with wisdom
یک سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد
One heart can know what's true
یک قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد
One life can make a difference
یک زندگی میتواند متفاوت باشد
You see, it's up to you
تو می بینی پس تصمیم با توست




به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.

| Design By : Night Skin |

