قصه بی پايان دل من





















 چهارشمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

 

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

گریه غرورم رو بهم میزنه

مرد برای هضم دلتنگی هاش

گریه نمی کنه ، قدم میزنه

گریه نمیکنم ، نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست،نه اینکه شادم

یه اتفاق نصفه نیمه ام که

یکهو میون زندگی افتاده ام

یه ماجرای تلخ ناگزیرم

یه کهکشونم ولی بی ستاره

یه قهوه که هر چی شکر بریزی

بازم همون تلخی ناب رو داره

(حامد عسگری)

نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

 

دیروز از اون روزهایی بود که کلی کار و برنامه داشتم . حتی شب قبل از نگرانی نتونستم درست و حسابی بخوابم . وقتی ساعت 5و نیم صبح صدای زنگ ساعت بلند شد انگار دنیا رو کوبیدن توی سرم . اول کتری رو گذاشتم ، تو این فاصله نماز خوندم ، چای دم کردم ومیز صبحانه رو آماده کردم و بقیه رو هم بیدار کردم . ساعت 7 شده بود پسرم ناراحت از خواب بیدار شد و گفت : اه ، کاش میشد تو منو میرسوندی یا اصلا امروز مدرسه نمیرفتم  چون اصلا دوست ندارم با بابابزرگ برم مدرسه .آخه خیلی تند تند راه میره .از بس دستم رو فشار میده انگشت هام له میشه . تازه با اتوبوس هم باید بریم .

 دلم براش سوخت اما به رویم نیاوردم .خوب منم کار داشتم  و مجبور بودم اینطوری برنامه ریزی کنم ساعت 8 وقت  دکتر داشتم و پسرم هم ساعت 9 باید مدرسه بود . بالاخره راضی شد و با بی میلی صبحانه خورد . وقتی داشتم از در میرفتم بیرون بهش کلی سفارش کردم اما راز دلش از چشمهای معصومش کاملا هویدا بود

دیرم شده بود و تمام مسیر رو تقریبا دویدم .اما فکر و ذهنم توی خونه بود . خواستم با پسرم تماس بگیرم که تازه فهمیدم شارژ موبایلم تمام شده .وای خدا حالا چه کار کنم؟

نفی نفس زنان به مطب رسیدم و از پله ها بالا رفتم که متوجه شدم منشی اسم منو صدا میکنه . خیلی تعجب کردم و هاج و واج نگاهش میکردم و خواستم رو صندلی بنشینم که باز منشی گفت : سریع تر بفرمائید تو خانم ......

باورتون نمیشه در مراجعه های قبلی حدود 2 -3 ساعت معطل میشدم اما این بار به ثانیه هم نکشید . توی نیم ساعت کارم راه افتاد . تو مسیر برگشت فقط خدارو شکر میکردم و باهاش حرف میزدم . حالا تصور کنید که پسرم از دیدن من چه حالی شد . طفلک از ذوقش  هی میخندید و اولین کاری که انجام داد تماس با پدربزرگش بود..............

برداشت شما چیه ؟؟!!

اینها همه لطف پروردگار است ، من خودم گاهی شاکی میشم اما خدا بهم نشان داد که همیشه با منه و اگر هم گاهی جوابم رو نمیده حتما به صلاحم نیست . به نظر من این هم یه جور معجزه است .

خدایا شکرت

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

موفقیت

one song can spark a moment
یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

One flower can wake the dream
یک گل میتواند بهار را بیاورد

One tree can start a forest
یک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد

One bird can herald spring
یک پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

One smile begins a friendship
یک لبخند میتواند سرآغاز یک دوستی باشد

One handclasp lifts a soul
یک دست دادن روح انسان را بزرگ میکند

One star can guide a ship at sea
یک ستاره میتواند کشتی را در دریا راهنمایی کند

 


One word can frame the goal
یک سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص کند

One vote can change a nation
یک رای میتواند سرنوشت یک ملت را عوض کنند

One sunbeam lights a room
یک پرتو کوچک آفتاب میتواند اتاقی را روشن کند

One candle wipes out darkness
یک شمع میتواند تاریکی را از میان ببرد

One laugh will conquer gloom
یک خنده میتواند افسردگی را محو کند

One hope will raise our spirits
یک امید روحیه را بالا می برد

One touch can show you care
یک دست دادن نگرانی شما را مشخص میکند

One voice can speak with wisdom
یک سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد

One heart can know what's true
یک قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد

One life can
make a difference
یک زندگی میتواند متفاوت باشد

You see, it's up to you
تو می بینی پس تصمیم با توست

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

 

 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
 
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.
 
 
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم
 
فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

 

 

قلمم را در کوچه پس کوچه های ذهنم گم کرده ام .کی ؛ کجا؛ چگونه ، نمیدانم.........؟؟

دیگر حتی رمقی برای یافتنش ندارم

اصلا چراباید پیدایش کنم ؟ چرا باید در کوچه هایی به دنبالش باشم که انتهایش جز بن بست نیست؟؟

باران باعث شده کوچه ام گل اندود شود

دیگر عابری رغبت گذر کردن ندارد

تو بگو ، اگر هم قلمم را بیابم آیا چیزی برای نوشتن و حرفی برای گفتن خواهم داشت

این روزها هوای خاطرم گرفته و ابری است........

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی که معلوم نیست کی باشد نباشیم ... در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید

 گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم                                               

سعی کنیم بیشتر بخندیم

 تلاش کنیم کمتر گله کنیم   

 با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم

گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم

 بیشتردعا کنیم

هراز گاهی نفس عمیق بکشیم   

قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم

زیر دوش آواز بخوانیم

سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم

 گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم 

   با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم

 برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی کنیم

 از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم

 در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم

برای کارهایمان برنامه‌ریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم (البته کار مشکلی است)

 مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و...) برای خودمان جمع‌آوری کنیم

 گاهی از درخت بالا برویم        

 احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم

 گاهی کمی پابرهنه راه برویم

 بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم

 وقتی کارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم

 در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم                                      

سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم

 رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم

 وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس کنیم

 زیر باران راه برویم                                                                            

  کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم

قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم

چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم

اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم

 هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم    

احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم

 به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم 

گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم

تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم

از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد ...................

نوشته شده در شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط ستایش نظرات () |

 

 

 

 

 

 

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

 


نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

 mlas.ir

 

 

mlas.ir

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

mlas.ir

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

 

آسمون دلش گرفته، دوباره ابری شده باز

شاید هم مثل من و تو داره یک بقچه پر از راز

میدونم تصمیم گرفته که بباره تا خود صبح

تا نشون بده که میشه کمی ازغصه ها را شست

صبح فردا اشکهای اون میشه قطره های شبنم

روی برگ نازک گل ، که نیاز داره به مرهم

دیگه هیچ ابری نمونده،آسمون مثل یه دریاست

آبی وپر از طراوت،خورشید هم دوباره اونجاست

*ستایش*

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط ستایش نظرات () |


Design By : Night Skin