قصه بی پایان دل من

 
من زنم
وقتی خسته ام
وقتی کلافه ام
وقتی دلتنگم
بشقاب ها را نمی شکنم
 شیشه ها را نمی شکنم
غرورم را نمی شکنم
دلت را نمی شکنم
در این دلتنگی ها
زورم به تنها چیزی که میرسد
این بغض لعنتی است ....
  

 
 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

*زن*

سینه‌های برجسته نیست...

موی مش کرده...

ابروی برداشته...

لبانِ قرمز نیست...

زن لباسِ سفید...

شب با شکوه عروسی...

بوی خوشِ قرمه سبزی...

هوسِ شب‌های جمعه...

قرار‌هایِ تاریکی‌ ، کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست...

*زن*

 خون ریزی...

کمر دردِ ماهانه...

پوکی استخوان...

یک زنِ پا بماه...

حال تهوع...

استفراغ...

درد‌های زایمان...

مادر بچه‌ها نیست...

*زن*

وجود دارد...

روح دارد...

قدرت...

جسارت...

پا به پای یک مرد ، زور دارد...

عشق...

اشک...

نیاز...

محبت...

یک *دنیا* آرزو دارد ...

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط ستایش نظرات () |


اشتباه من این بود
هر جا رنجیدم ، لبخند زدم
فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند ....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط ستایش نظرات () |

 

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت....؟!

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

خدایا،
میان این همه دست و پا زدن های زمینی ،من دلم پرواز میخواهد.....

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط ستایش نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط ستایش نظرات () |

 

خدایا! ماه مهربانی تو آغازمیشود؛ ما را مهربان ترین میهمانان خویش قرار ده .

 

 

 

 

 

 

باز هم سجاده وشوق دعا 

لحظه های سبز بودن باخدا  

 

باز هم عطر گل یاس سپید 

یک نیستان ناله وشوروامید 

 

بال دربال نسیم مهربان  

می روم تا هفت شهرآسمان  

 

میروم تا مبدا نور سحر  

باحضور عشق باشوری دگر 

 

می روم آنجا که دل زیباشود  

 قطره محو قدرت دریاشود

 

 می روم تا آسمانی تر شوم 

غرق نوروشوروبال وپرشوم 

 

می روم تا خویش را پیدا کنم 

خویش را در ناکجاپیدا کنم 

 

ای دل اینجا لحظه ی پرواز کو  

لحظه های آشنای راز کو 

 

باید اینجا عشق را تفسیرکرد 

عشق را در نور حق تکثیر کرد  

 

عشق یعنی یک نماز از جنس نور 

از سر اخلاص در وقت حضور

 

هم نفس بالحظه های ناب ناب

ذره ذره محو نور آفتاب

 

تا خدا یک لحظه ی سبز دعاست 

عاشقی یک فرصت بی انتهاست

 

 (التماس دعا)

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

   لطفا به فیلم زیر توجه کنید 

بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir     بهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.irبهاربیست                   www.bahar20.sub.ir

 
 

زمان نمی ایستد
و لحظه ها میروند
پس قدر بودن و باهم بودن را بدانیم

life_cycle.gif

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط ستایش نظرات () |

 
به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.
 
 
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
 
 
تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
 
 
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند، نه آرزوهایشان.
 
 
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى.
 
 
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه.
 
 
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
 
 
می‌توانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم و من هم.
 
 
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.
 
 
چرا که ما هر دو انسانیم.
 
 
این جهان مملو از انسان‌هاست، پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
 
 
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی‌صادر کنی و من هم.
 
 
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
 
 
دوستانم مرا همین گونه پیدا می‌کنند و می‌ستایند.
 
 
حسودان از من متنفرند، ولى باز می‌ستایند.
 
 
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.
 
 
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
 
 
من قابل ستایشم و تو هم.
 
 
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد.
 
 
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى.
 
 
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.
 
 
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى
 
 
  یادت باشد که این‌ها رموز بهتر زیستن هستند
 
 ( گاندی )
نوشته شده در شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط ستایش نظرات () |

ماستمالی کردن" اصطلاحی ضرب المثل گونه است که در زبان رایج ما بسیار به کار می رود. استاد محمد علی جمال زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه آن را چنین معنا می کند: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری... را بهم آوردن و ظاهر قضایا را به نحوی درست کردن است.

علامه دهخدا نیز بیان می دارد: ازماستمالی معانی و مفاهیم مداهنه و اغماض و بالاخره ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود. این داستان درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی (رضاشاه) اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است

(ماستمالی کردن عروسی محمدرضا شاه و فوزیه )

«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیه ی دیوارها راماستمالی کردند.»

 به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح و مثل سایر از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال ۱۳۱۷ شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. آری،ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط ستایش نظرات () |

Design By : Night Melody